شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۸

ماشه را محکم تر بکش

این روزها خواب ها هم عوض شده!
وقتی تفنگ رو روی شقیقه ت گذاشتی چه حسی داشتی همینگ وی؟!!!
همیشه مسئله رو پاک کردیم حلش نکردیم!

شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸

من سردمه!گذشتن ساعت هیچ فرقی نداره!
مستند حنا مخملباف رو دیدم !خوب نبود!
خدایان که عزیز هم نیستین لطفن بیاین پایین تر بشینین
به قول آوا ما همه یه صورت له شده ایم
مثل یه ساندیس مصرف شده
سردمه

we dont need no education

امروز سحر و سارا که خرید می کردن و ذوق و شوق لباس نو و اول مهر رو داشتن
یاد بچه گی های خودم افتادم !چه قدر با چیزای ساده یه مدت دلمون خوش بود!
قبل از اینکه مدرسه برم هر روز گریه می کردم که چرا من نمی تونم برم مدرسه!
هر غروب که بچه مدرسه ای ها تعطیل می شدن می رفتم تو خیابون با حسرت نگاشون
می کردم!چند بارم انقدر لج کردم خالم من رو برد مدرسه مدیر مدرسه باهام صحبت کرد
که باید منتظر بمونی!روز اول مدرسه رو یادمه!با مامان رفتم!
قد کشیدم و قد کشیدم هر چند که من خیلی قد نکشیدم و کوتاه موندم!این محیط برام غریب تر
می شد!از همه ی خوب ها و بدها شدن ها.بر پا بر جا گفتن ها.از نیمکت های مدرسه
و امتحان و نمره بدم میومد!
فضای مدرسه رو نمی تونستم تحمل کنم!دوستام برام جذاب نبودن!تو کلاس هم ساکت
و ساکت تر می شدم. از وقتی رفتم دبیرستان همیشه دلم خواست سالها زودتر بگذره
انگار گذشتن سال ها یه جور برام امید بود!هر روز با صدتا غر می رفتم دبیرستان!
مدرسه با تمام قانون هاش برام زندان بود کلاس درس برام مسخره بود شاگرد
درس خونها مسخره تر!معلم ها هم که حاکم کلاس بودن
الان دلم می خواد برم ته کلاس بشینم داد بزنم که "ما به هیچ آموزشی نیاز نداریم
هی تیچر بچه ها رو آزاد بزار"
و بعد ها به این نتیجه رسیدم که آموزش و پرورش بخشی از این دیواره!

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

دلم برات تنگه!نبودنت سخت شده!این روزا وقت هایی هم که هستی انگار نیستی
وقتی نیستی انگار بیشتر هستی!فهمیدی چی شد؟!
می خوام سرمو بذارم رو پاهام خیره بشم تو چشات .چرا رنگ چشات یادم نیست؟!ولی
نگات یادمه!یه نگاه خالی.گیج. اون نگاهی که قبلن می خواست قورتت بده نبود!
به چشم های من نگاه کن

دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۸

انگار همه چی برام غریبه!
دو ساعته که پشت کامپیوتر نشسته م زل زدم به صفخه ی مانیتور و فریدون برام می خونه
"غم تنهایی اسیرت می کنه"

یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۸

از این که کسی جای من تصمیم بگیره یا این که تصمیمش رو به من تحمیل کنه متنفرم
از این رسم و رسوم های مزخرف از این دور هم جمع شدن های خرکی و لبخند های زورکی که باید به این و اون تحویل بدم متنفرم
از این که کاری رو به خاطر مصلحت و وظیفه انجام بدم متنفرم
از آدم های بی شعور اطراف خودم متنفرم!
من جایی رو می خوام که خودم باشم
تو همچین شرایطی ترجیح می دم دور باشم و در رو روی خودم ببندم
مهم نیست چی میگن چی فکر می کننن
به درک...

جمعه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۸

تیک تاک

باز از بی خوابی اومدم نت!همزمان با روشن کردن دوباره ی کامپیوتر صدای زنگ ساعت آقای پدر هم شروع کرد به تیک تیک کردن!وای چقدر از این صدا بدم می آید وقتی به آقای پدر هشدار می ده برای بیدار شدن!یه چیزی سنگینی می کنه