دوشنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۰

نوشت نارفیقی ادمو می خشکونه
براش کامنت گذاشت باز چه گهی خوردم رفیق؟
|:
من تو بچه گی ها هم پیرو پاتال بودم.حتی تو شیش سالگی هم پیر و پاتال بودم.بابابزرگم فک کرد حواسم نیست با حالت بهت داشت می گفت این بچه شیش سالشه ولی چرا مث یه زن سی ساله تو خودشه؟
داشتم تو خواب به مادرم می گفتم خیلی خوبه با کلمه ها آشنا نیستی درکی ازشون نداری و بهشون نیازی نداری
به قول این یارو"زبان آقا زبان بین آدم‌ها فاصله می‌اندازد. کلمه آقا. کلمه"
پس ای بی پولی بی حوصله گی کی از من می کشی بیرون؟؟

یکشنبه، دی ۰۴، ۱۳۹۰

به یکی از چیزایی که حسودی ایم می شه که تو همین چند پست قبل گفتم "نوشتنِ"
ینی نه حرف زدن بلدم نوشتم که هیچی.خیلی وقتا نوشته هایی می خونم که خیلی به چیزی که تو ذهنمِ نزدیکه که خیلی هم خوب نوشته شده که اگر نوشته ی من بود یه جمله ی ام پی تری ای یه غلط غلوطی بود که ازش جنگ میزد بیرون(:
همون دیالوگ(دقیقنم یادم نیست) که می گفت جوری زندگی کن که وقتی قراره همه چی رو از دست بدی تو چن ثانیه بتونی قبولش کنی
اگر به اندازه ی کافی خم شدی اجازه دادی به راحتی سوارت شوند

شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۰

امروز در خیابان من حامله بودم

چهارشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۹۰

از سرچ کردن دو عبارت"تمرین بی خیالی"و "به گا رفتن یعنی"رسید به اینجا
مرسی به دقت گوگل واقعن
فتیش کچل با کله ی گرد دارم!

دوشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۹۰

تو گوشم قورباغه آواز می خونه.قورباغه ی وفادار که حتی یه ثانیه هم آروم نمی شه.گاهی سر و صداش انقد زیاد می شه که هر چی هم فشار میارم بهش ساکت بشو نیست.مامان بزرگم می گه کلا جینگ جینگه.یعنی کلاغ قار قار می کنه

یکشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۰

یه چاه عمیقی هم بود تو حیاط که لایه خیلی نازکی داشت من متعجب بودم از اینکه چرا خانواده ی من خیلی ریلکس می ایستن روش و ترس از افتادن و احتمال اینکه توان تحمل اونا رو نداشته باشه و سقوط کنن نمی دادن.با اینکه یه وقتایی این چاه باز میکردن عمقشو می دیدن.هه.عمق این چاه یه وقتایی میاد تو مخم مث الان
این ترس اسمش؟چرا انقد ذهن من دچار توطئه است؟اسم بیماریش چی بود؟سعی می کنم زیاد بهش رو ندم.ذهنمو می گم.هر قدمی که می خام بردارم فک می کنم الان زیرش خالی می شه هر ماشینی که میخاد رد شه فک می کنم الان می افته رو سر یه ماشین دیگه.رو پل که هستم می گم الان می شکنه پرت میشیم رو زمین.یکی که از دور داره میاد فک می کنم میاد خودشو می مالونه.مامانم که در می زنه با هیجان می گم اوخ میخاد خبر بد بده

جمعه، آذر ۱۸، ۱۳۹۰

می فهمی که من هیچ وقت نمی خاستم تو را تحقیر کنم؟می فهمی که من هم دوست داشتم دوست داشته باشم؟
می فهمی حتی فک کردن به اینکه تو را تحقیر کرده ام مرا ازار می دهد؟می فهمی تمام ان عصبانیت ها و شاکی بودن ها مرا تخریب و خسته کرده اند و فقط ناراحتی های این رابطه برای تو نبود؟می فهمی من نمی خاستم بالا و برنده باشم و هزار جور از این دست کلماتی که تو فک می کنی در مخ من نبود؟ می فهمی وقتی تو ناراحت خیلی چیزاها بودی من هم زیر فشار خیلی چیزهای دیگر بودم؟می فهمی وقتی نخاستن من روزهایت را سخت می کرد نبودن تو سرمنشا تمام گیر دادن هایم به زمین و زمان می شد؟می فهمی چه شد که رفتم؟که رفتیم؟می فهمی؟؟
احساس می کنم شنوایی هوش و حافظه ام رو دارم از دست میدم.کمممک(:
خیلی هم ناچیز بودن دیگه از دست دادنی می مونه؟ نه والا؟
در تمام کابوس های این چن وقتم یه بچه هست. ترس من از مردم. دوستان و اطرافیانی که صورتشون حالت ماسک تئاتر بی روح و سرد و ناراحته.و فرار فرار و دلهره
تو بیداری بعد کابوس اون بچه خیلی ذهن منو مشغول و حتی آزار میده
یه بارم سه شب بیدار شدم داشتم به این فک می کردم چرا همه چیزای زندگی من ناقصه؟!؟

سه‌شنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۰

ینی زردآلوهای من چی شدن؟؟!

یکشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۰

توقف نباید طولانی بشه.باید ایستاد راه رفت.نشستن گندیدن میاره.هر چی بشینی بیشتر غرق می شی و بوی گندت می پیچه و اطرافیانت رو خفه می کنه.

سه‌شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۰

امروز که رو پل بودم پرت شدن برام سخت به نظر نیومد بس که چیزی برای از دست دادن ندارم.وقتی دوستای سی ساله ام از پیری حرف میزدن بحثم می شد که سی سال که زیاد نیست اما چن وقتیه می فهمم.منظور عدد رقمای سالای زندگی نیست منظور درک و حس جدیدی از روزهای تخمی و هیچی یه زندگی یه.
میدونی اینکه زندگی برات بشه زندون یعنی چی؟اینکه هر صبح بیدار شی ندونی واسه چی زنده ایی
اینکه هر صبح بیدار شی بگی اووف بازم شروع شد
کاش می شد بخوابم
حرفتان را همیشه همان لحظه بزنید که فرداها دچار عقده ها و سرکوب ها و...نشوید.برای محترم و مودب بودنتان هم کسی شما را مجبور نکرده.انتخاب با خودتان

آ

ممنون از دو "آ" در این روزهای کرختی و بی حوصله گی

یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۰

نمی دونم این چه مرضی یه که ما داریم که از چسبیدن به دیگران بیزاریم وقتی هم میخاییم بخابیم یا باید یه اتاق فاصله داشته باشیم در غیر این صورتم دورتا دور دشکمون رو بالشت می چینیم که یه وقت تماس فیزیکی نداشته باشیم.

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۰

تو هم با ما نبودی

می دانی رفیق جان مشکلم نبودن تو و امثال تو (کسانی که همیشه بودن)نیست سعی کردم و می کنم به رفتن آدمها هم مثل آمدنشان احترام بزارم.
باید اعتراف کنم که چگونه رفتن تان بود که مرا آزرده خاطر می کند کاش با هم دعوا می کردیم بدترین فحش ها را به هم می کشیدیم یا مشکل داشتیم یا مث یک یک روز که سرزده آمده بودید یک روز هم سرزده می رفتید.
این روزها زیاد به رفتار تو و امثال تو(کسانی که همیشه بودن) فک کردم و نمی توانم بپذیرم نقشم تنها یک پر کننده ی خلا و تنهایی بود
می دانی من اعتمادم را به تو و امثال تو (کسانی که همیشه بودن)از دست داده ام.
می دانی این روزها هی خاطرات را نشخوار می کنم و از دست می دهم

یکشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۰

مامان از کنار در دستاشو باز کرد و با دستای باز و با اشاره پرسید می تونم بغلت کنم من با لبخند گفتم اوهوم

پ.ن: ما هم خیلی نچسبیم کلن باید دو متر فاصله رو رعایت کنین حتمن جز پارتنرمون البته.دی:
من یه ذهن خطی دارم
وقتی کسایی که از کودکی هاشون تعریف می کنن از شیطنت هاشون از مدرسه از دانشگاه من هیچی واسه گفتن ندارم یا هیچی یادم نیست
روز اخر دانشگاه دوستام گفتن بیاین برنامه بزاریم همو یادمون نره هموببینیم خودشونم گفتن که از من انتظاری ندارن منم با خنده گفتم از در دانشگاه که رفتیم بیرون دیگه یادم میره و واقعن از اون روز تا حالا مثلن بچه های شهر خودمو با وجود کوچیکی شهر حتی اتفاقی هم ندیدم!
وقتی ص می گفت کاش زمان ارووم بگذره من چنتا عکسی که از دانشگاه داشتم رو راحت می تونستم شیفت دیلیت کنم بدون غصه و ناراحتی
مثل یه ادم بی گذشته می مونم کسی که هیچی از گذشته اش یادش نیست اما گذشته هاش تاثیزشونو تو مغز و زندگیش گذاشتن اما اون حتی یادش نمیاد کی و چه جوری.
من از اینکه صادق باشم تو رابطه هام خوشحالم و گله ایی ندارم از نخاسته شدن

شنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۹

ساز مخالف

رفت و آمد آشناها و فامیل با ساعت خواب ما رابطه ی مستقیم داره ما ساعت 2تا 4صبح تازه می خوابیم اونا ساعت 7 صبح شروع می کنن به تلفن زدن و زنگ در تا ساعتی که دقیقن ما بیدار می شیم بعد از اینکه بیدار شدیم دیگه خبری نیست تا دقیقن اگر خواب بعدازظهری باشه
کلن ساز مخالف بودن دردسر داره.احتمالن پدر هم همین مشکل رو داره.چون ساعت خواب اون اول چلچلی یه بیدار بودن ماست.البته آقای پدر صبوره صداشم از سر و صدای ما درنمیاد(البته من سعی می کنم رعایت کنم بس که خودم کشیدم از این دست رنج ها) بیدارم بشه یکی دو ساعت خودشو این ور اون ور می کنه تا بتونه دوباره بخوابه برعکس من دیگه
همین امروز صبح دیدم دارن با ریتم سه ضرب هی زنگ می زنن پا شدم جای اینکه در رو باز کنم سیم آیفونو کشیدم در اتاقم قفل کردم دوباره گرفتم خوابیدم.دی: خدایا ما رو از دست پوست کلفتان زبون نفهم نجات بده

سه‌شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۹

ارشد/حق مردمی که می خواستن زندگی کنن

اصلن آمادگی ندارم واسه سراسری.پشیون شدم
غمگینم. با این خبرای امشبم دیگه غمناک غمناک شدم

یکشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۹

مشکلات ماییم/تکرار می شود

من دیشب معنی یه واقعی یه از ماست که بر ماست رو فهمیدم اما می دونم حافظه ام ضعیفه

جمعه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۹

ریدم/ریدی/رید

دلایل اصرار برای نگه داشتن روابط مریض چیه؟نگه داشتنش فقط؟!
روابط بنا به دلایلی تموم می شن ناله و زر بعدش واسه چیه؟!
عرضه داری رابطه ت رو درست نگه دار نداری هم لطفن خفه شو و برو پی کارت

چهارشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۹

مادرانه ی جهان سومی

ننه مواظب ک.س ت باش مغزت هر چی آسیب دید فدای سرت

چهارشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۹

من مرگ را/من مرگ را /من مرگ را/من مرگ را چی؟
زیسته ام؟!!
ما از مشکلاتمون جوک می سازیم و گریه می کنیم!
بعضی از آدمها بزرگترین لطفی که می تونن بهت بکنن اینه که از زندگی ت بکشن بیرون

چس ناله/انقلاب

چس ناله کنیم شاید سیستم عوض شد

همچین ادمایی هستیم ما

آویزون کسایی که دوسشون داریم و سوار کسایی که خوشمون نمیاد

دوشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۹

خیلی وقتا دلم خواست گم و گور شم از آدمها.
ای کاش جایی زندگی می کردم که نود و هشت درصد ادمها غرییه بودن
همین که دو درصد هستن که دوسشون دارم برام کافیه