دوشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۱

هیچ لباسی به اندازه ی زیرپوش به خصوص مردونه ش خوب و نرم و راحت نیست. امضا یکی از اعضای کمپین یک میلیون زیرپوش
گفتم باید دست پسره رو بگیرم بریم اونجا/گفت تو نباید بگیری. پسره باید دستت رو بگیره ببره فلان جا/ گفتم برای من جنسیت تعیین کننده نیست که کی باید دست کی رو بگیره.مهم دست همو گرفتنه/ گفت هه.موافقم

جمعه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۱

بیاین تخمی بودن روزها رو به جمعه ربط بدیم

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۱

مامان دفترچه تلفن رو آورد دنبال شماره می گشت وای خط بابابزرگ .چقدر ادم چقدر شماره چقدر دفترچه تلفن عوض شده صفحه اول پاره پوره پر خط خوردگی شماره های کج و کوله و پر مخاطبینی که دیگه زنگی بهشون زده نمی شه و مخاطبی که روزی هزار بارم بگیریش دیگه صداشو نمی شنوی

جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۱

یه روز پا می شی می بینی دیگه اون آدم قبلی نیستی
شمایی که ما رو شکل تهدید واس طرفتون می بینین می فهمین رفتارتون خیلی سنگینه برای ما؟!می فهمین دارین به خودتون ما و طرفتون توهین می کنین؟می فهمین؟!؟!

پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۱

کی بود می گفت انسانم آرزوست؟
من باید باید یه ماهی می شدم تو تنگ شراب-اورهان ولی
من نمی خوام خودِ یه درخت باشم، من می خوام مفهوم حقیقیِ وجودِ یه درخت باشم-ارهان پاموک

سه‌شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۱

دیدنی ها خوندنی ها شنیدنی های زیادی هست
چیزهای زیادی برای تجربه کردن فهمیدن درک کردن
پس این همه بی میلی من از کجاست؟!
سارا در توصیف دستاش می گفت دست هایی که فقط معمولی بودند نه خشن نه هنرمندانه نه زیبا نه زشت
من می گم دست هایی که فقط بودند نه معمولی نه خشن نه هنرمندانه نه زیبا نه زشت
دست های سیمانی
این چند روز پروکسی از کار افتاده بود هیچی وا نمی شد حتی اینجا.گه تو مملکتی که نوشتن خوندن فکر کردن ممنوعه و زندگی کردن فیلتر

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۱

وقتی هیچ نهاد مدنی و اجتماعی وجود نداره که با انجام دادن فعالیت هایی احساس مفید بودن بکنی
وقتی رابطه های راضی کننده ایی برات وجود نداره
وقتی دوریم نزدیکیم وقتی نزدیکیم دوریم
وقتی یه سری تعاریف مشخص شده و اگه طبق اونا رفتار یا زندگی نکنی طرد می شی
اینجوری می شه که انزوا رو انتخاب می کنی
هپروت را گز می کنی....هپروت را گز می کنی...هپروت را گز می کنی...
چرخ خیاطی افتاده بود وسط هال رفتم بلندش کنم مامانم گفت دست نزن تو نمی تونی بزار یکی از اون دوتا بیاد دست که بهش زدم گفتم ئه ئه سنگینه مامانم خندید گفت دیدی نمی تونی خاستم ضایع نشم گفتم نه نه من می تونم(: بردمش سرجاش گذاشتم ولی چنتا از ناخن هام شکست(:
وقتی تو کسی هستی که ادعا داری
اطرافیانت این حق رو دارن که حوصله ت را نداشته باشن
اطرافیانت این حق رو دارن که بهت نه بگن
اطرافیانت این حق رو دارن که نخان
اطرافیانت این حق رو دارن که اونجور که خودشون میخان تصمیم بگیرن
اطرافیات این حق رو دارن که کاری رو به خاطر تو انجام ندن
و تو هیچ وقت این حق رو نداری خودت رو تحمیل کنی
چون از تحمیل کردن و تحمیل شدن متنفری
چون هر وقت کسی آویزونت شد ازش فرار کردی
چون همیشه از اینکه برات تصمیم بگیرن تا جایی که تونستی ایستادی
چون خودت نمی تونی روابط خط کشی شده رو تحمل کنی
و کسی که این موضوع رو نفهمه برای از دست دادنش ناراحت نمیشی
اما
همیشه این حق رو برای خودت قائل بودی که پیچونده نشی
و هیچی تو رابطه به اندازه ی پیچونده شدن آزارت نمی ده
چون نمی فهمی چرا باید پیچونده بشی وقتی هر صدایی هر حرفی رو می شنوی و از رک و بی پرده حرف زدن استقبال می کنی