امروز که رو پل بودم پرت شدن برام سخت به نظر نیومد بس که چیزی برای از دست دادن ندارم.وقتی دوستای سی ساله ام از پیری حرف میزدن بحثم می شد که سی سال که زیاد نیست اما چن وقتیه می فهمم.منظور عدد رقمای سالای زندگی نیست منظور درک و حس جدیدی از روزهای تخمی و هیچی یه زندگی یه.
میدونی اینکه زندگی برات بشه زندون یعنی چی؟اینکه هر صبح بیدار شی ندونی واسه چی زنده ایی
اینکه هر صبح بیدار شی بگی اووف بازم شروع شد
کاش می شد بخوابم
سهشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۰
یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۰
شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۰
تو هم با ما نبودی
می دانی رفیق جان مشکلم نبودن تو و امثال تو (کسانی که همیشه بودن)نیست سعی کردم و می کنم به رفتن آدمها هم مثل آمدنشان احترام بزارم.
باید اعتراف کنم که چگونه رفتن تان بود که مرا آزرده خاطر می کند کاش با هم دعوا می کردیم بدترین فحش ها را به هم می کشیدیم یا مشکل داشتیم یا مث یک یک روز که سرزده آمده بودید یک روز هم سرزده می رفتید.
این روزها زیاد به رفتار تو و امثال تو(کسانی که همیشه بودن) فک کردم و نمی توانم بپذیرم نقشم تنها یک پر کننده ی خلا و تنهایی بود
می دانی من اعتمادم را به تو و امثال تو (کسانی که همیشه بودن)از دست داده ام.
می دانی این روزها هی خاطرات را نشخوار می کنم و از دست می دهم
باید اعتراف کنم که چگونه رفتن تان بود که مرا آزرده خاطر می کند کاش با هم دعوا می کردیم بدترین فحش ها را به هم می کشیدیم یا مشکل داشتیم یا مث یک یک روز که سرزده آمده بودید یک روز هم سرزده می رفتید.
این روزها زیاد به رفتار تو و امثال تو(کسانی که همیشه بودن) فک کردم و نمی توانم بپذیرم نقشم تنها یک پر کننده ی خلا و تنهایی بود
می دانی من اعتمادم را به تو و امثال تو (کسانی که همیشه بودن)از دست داده ام.
می دانی این روزها هی خاطرات را نشخوار می کنم و از دست می دهم
اشتراک در:
پستها (Atom)