شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۹۴

وقتی تو بدترین روزای زندگیم تو افسردگی معلق بودم حمایتم کرد.وقتی تو روزای خوابگاه از دوری و دلتنگی گرفته بودم هر غروب بهم زنگ میزد می گفت می دونم غروب این شهر پدر دراره.انقد باهام حرف میزد که غربت یادم بره.راستی بذار اعتراف کنم من از تو همدلی رو یاد گرفتم.باورت میشه؟!ما که میگیم هیچ کس بهت کمک نمی کنه جز خودت.توی موقعیتی که خودم هم نمی تونستم به خودم کمک کنم تو کمک کردی و دستم رو گرفتی.راستی تو چرا انقدر خوب و بزرگی؟!

جمعه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۴

زندگی بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن مزخرفه.آدم تنهاییم.یعنی بیشتر وقتم رو با خودم پر می کنم و از نبودن با آدمها ترسی ندارم.ولی از سنگ بودن غصه م می گیره.

چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۴

منفعل باش و از این انفعال بمیر.
با روشنایی و نور زیاد سر ناسازگاری دارم.تو تاریکی و شب آرومترم.به خاطر همین تو تابستون عصبی و کلافه م.بس که بلند و طولانیه این لعنتی

دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۴

کاش یه وقتایی می شد کرکره ی زندگی رو کشید پایین.زندگی یه نبرد همیشگی با ناامیدی و پوچی یه
واقعن این مملکت یه دیوونه خونه ی بزرگه.هر چی با قاعده های بازیش بیشتر آشنا بشی بیشتر این قضیه رو حس می کنی.حالم بهم میخوره از این نقاب های مسخره رو صورت هزار چهره ی آدما و خوشحالم که تو یه خونه ی ساده و با پدر مادر ساده بزرگ شدم.