یکشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۰

مامان از کنار در دستاشو باز کرد و با دستای باز و با اشاره پرسید می تونم بغلت کنم من با لبخند گفتم اوهوم

پ.ن: ما هم خیلی نچسبیم کلن باید دو متر فاصله رو رعایت کنین حتمن جز پارتنرمون البته.دی:
من یه ذهن خطی دارم
وقتی کسایی که از کودکی هاشون تعریف می کنن از شیطنت هاشون از مدرسه از دانشگاه من هیچی واسه گفتن ندارم یا هیچی یادم نیست
روز اخر دانشگاه دوستام گفتن بیاین برنامه بزاریم همو یادمون نره هموببینیم خودشونم گفتن که از من انتظاری ندارن منم با خنده گفتم از در دانشگاه که رفتیم بیرون دیگه یادم میره و واقعن از اون روز تا حالا مثلن بچه های شهر خودمو با وجود کوچیکی شهر حتی اتفاقی هم ندیدم!
وقتی ص می گفت کاش زمان ارووم بگذره من چنتا عکسی که از دانشگاه داشتم رو راحت می تونستم شیفت دیلیت کنم بدون غصه و ناراحتی
مثل یه ادم بی گذشته می مونم کسی که هیچی از گذشته اش یادش نیست اما گذشته هاش تاثیزشونو تو مغز و زندگیش گذاشتن اما اون حتی یادش نمیاد کی و چه جوری.
من از اینکه صادق باشم تو رابطه هام خوشحالم و گله ایی ندارم از نخاسته شدن