چهارشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۱

هم از آدمها خسته می شم هم از تنهایی.چه کنم؟!

سه‌شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۹۱

با این وضع خوابیدن بیدار شدنم شفته خواهم شد به یقین

سه‌شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۱

یه چیزی هم هست به نام بالشت که بیشتر وقتا با من هست رو تخت مبل پای کامپیوتر. در حالت های مختلف تو بغل پشت زیر پا زیر باسن .نشسته دراز کش خوابیده.موقع درس خوندن فیلم دیدن کتاب خوندن .فقط در حالت ایستاده به بالشت بسته نیستم. آدم لش و تنبلی که من باشم بالشت تکیه گاه منه.راضیم از تکیه گاهم(:

پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۹۱

روزی که باور کنیم سکس یه عمل دو طرفه ست با فیزیک متفاوت .زن دهنده و مرد کننده نیست قطعن اون روز روز دیگری خواهد بود.

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱

زن مثل دود مشروب شمال تفریح عشق و حال

پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۱

وقتی ناراحتم گلو مختل می شه نه چیزی ازش پایین میره نه صدایی ازش درمیاد

شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۱

به طور خودجوش به جنبش عدم تعهد بپوندیم برای داشتن سلامت روانی و سلامت روابط.
کاش می شد عریان و شفاف زندگی کرد . جسارت و تاب عریانی رو داشت. پشت هر چیزی چیز دیگه ایی نبود.پیچیدگی ایی نبود.هر چه اگر بود سادگی و سادگی

جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۱

بیا...نزدیک شو... که من با تو تنها نباشم که تو با من تنها نباشی
از اس ام اس ن بیدار شدم و الان بی خوابم گفت که ده روزه با هم حرف نزدیم گفت که مواظب خودم باشم گفت که دوستم داره از دیدن اسمش رو گوشیم خوشحال شدم هم یه جور ناراحت.شایدم ناراحتی برای توصیف اون حس درست نباشه. ن از معدود ادمایی که باهاش رابطه دارم.منظورم کیفیت رابطه ست. ذهن درگیری داره.گاهی وقتا از این همه درگیریش لجم می گیره.فحشش میدم.ساعت ها درمورد اون چیزی که تو ذهنش میگذره راحت حرف میزنه و این همه توضیح دادنش برای اینه که باید اون چیزی که اون داره درموردش حرف میزنه و مدنظرش هست با برداشت مخاطب یکی باشه یعنی مخاطب حرف اونو درست بفهمه.کسی که چیزی برای پنهان کردن نداره و تکلیفش با خودش روشنه.

پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۱

شما که دنبال یه سوراخ میگردی بکنی تو, هم دست داری هم قوه ی تخیل.

سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۱

زمستون بود.تو انجمن شعر دیدمش.پشت صندلی من نشسته بود.از راه رفتنش نشستنش صداش حرف زدنش راحت بودنش خوشم اومد.فقط نمی دونم قبل از اینکه شعر بخونه خوشم اومد یا بعدش.دوست داشتم باهاش بیشتر آشنا شم.ولی انقد شلوغ پلوغ شد .حواسم پرت شد. شهریور پارسال تو راه پله ی تنگ یه پاساژنگاهم خورد به نگاهش. از پله می رفتیم پایین گفت میرم فلان جا.مسیرته؟میای؟خاستم که برم.نه بخاطر فلان جا و اینکه هم مسیر بودیم. احساس نزدیکی می کردم باهاش.دوست داشتم باهاش همراه و هم صحبت شم.داشتم پیاده می شدم گفت فردا میای جنگل میخام برم عکاسی؟یه ساعت هم همدیگه رو نمی شناختیم.گفتم اره میام.دوست دارم که بیام. زمان گذشت بیشتر همو شناختیم.می گفت می بینی چقد چیزای مشترک زیادی داریم؟.علاقه ها و سلیقه های مشترک.حرف های مشترک. سبک زندگی مون اینکه هیچ هدف مهمی نداشتیم.با تمام تفاوت های رفتاری مون.گفتم من این نزدیکی رو از روز اول نسبت بهش داشتم.زمانی که شاید کلمه ها و اتفاق زیادی بینمون رد و بدل نشد. یه روزی هم بهم گفت تو برام آشنایی انگار یه روزی یه جایی دیدمت.گفتم نه.من که یادم نمیاد.چند روز بعد یه دفه یه چیزی تو ذهنم گذشت.اس ام زدم بهش تو همونی نیستی که سه سال پیش زمستون انجمن شعر با فلان لباس فلان شعر؟ئه.خودش بود.همون که پشت صندلی من نشسته بود..زمین به شکل احمقانه ایی گرده.

یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۱

چند روز پیش میم رو عصبانی کردم.دعوا نکردیم.خیلی وقته آتیشم خاموش شده.خیلی حرفا بهم زدیم.شنیدنشون اصلن خوب نبود.وقتی برمی گشتم خونه نمی دونستم کی ام چی ام همه چی م بهم ریخته بود . احساس چندش آوری بود.ص هم تو همین روزا حرفی بهم زد خودش نفهمید چقد حرفش اذیتم کرد.جمله اش هی تو گوشم تکرار می شه.شاید من حساس و آسیب پذیر شدم. یه زمانی پوست کلفت تر بودم. روزای بدیه.هیچ وقت انقد از خودم بدم نیومده بود.

شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۱

کپک زدم

یکشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۱

فریب و دروغ از نشانه های ترس ضعف و ناتوانی یه. تکلیفت با خودت معلوم نیست و نمی تونی (یا نمیخای)انطور که هستی و هست خودتو ارائه بدی
وقتی احساس ضعف می کنم با خودم درگیر می شم حواس پرت می شم هی بیشتر گند می زنم ولی این باعث می شه اطرافیانم فک کنن بی خیالم حرفاشونو جدی نمی گیرم.

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۱

آشفتگی هامو دور کن

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۱

اگر حرف نزنی و از کلمه ها استفاده نکنی شناختی ازت ندارن.یا حرف زدن بلد نیستی مظلوم و طفلکی و ... هستی اگر هم حرف بزنی هر کسی مطابق تجربه ها و افکار خودش برداشت می کنه.

چهارشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۱

کاش می شد احساس نزدیکی کرد مردم از این همه سردی و دوری و تردید تو رابطه ها.کلن از رابطه ناامید شدم
خاطره ایی محو و دور که نیامده رفته بود

دوشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۱

روزه داران محترم اینکه ما به رمضانتون اعتقادی نداریم معنی ایش این نیست که از سفره ی افطارتون استقبال نکنیم

شنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۹۱

باید سنگ بشم سنگ. صدای مینو مرتاضی تو گوشمه.چشم ما سنگ می شیم زنای بی خاطره بی حافظه بی آرزو چشم ما سنگ می شیم.سنگ می شم سنگ

چهارشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۱

وقتی یکی از اعضای خانواده ام خونه نباشه با هر صدای زنگی دلم می ریزه.

دوشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۹۱

چیزی که از رفتار و عمل درک می شه با حرف و کلام و توضیح نمی شه تغییرش داد

سه‌شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۹۱

توقع ها انتظارها چراها پیچوندن ها پنهون کردن ها نادیده گرفتن ها کشمکش ها به جای کوشش ها و همکاری ها نتیجه اش یه رابطه ی مریض و خرابه یک دوستی ساده سالم بالغ بدون انتظار بی پرده هزار بار بهتر از یک نزدیکی یه بیماره

دوشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۱

یه نوع پیشنهادات جدید رو باهاش روبرو هستیم با این عنوان که می خوام باهات بخام.یه سری پیشنهادات هم بود که خیلی ازتون خوشم اومد بهتون علاقه مندم میخام باهات بیشتر آشنا شم دلم برات تنگ شده و فلان که تهش رو در می اوری همون میخام باهات بخابم بود.که یه سری برداشت های ضد زن هم داشت که آره همشون همینن.با این حرفا میخان به لای پا برسن.نگاه شون ابزاری یه و غیره من از این پیشنهادات جدید استقبال می کنم.علاوه بر شفافیت و واضح بودن رابطه نشون میده که سکس هم یه بعد مهمه مثل شناختن مثل دوست داشتن دوست داشته شدن که نباید زیر چیزای دیگه قایم شه.به نظر من در این نوع پیشنهادات نه ضد سکس عمل می شه نه ضد زن(اگر رابطه رو دگر جنسگرا و پیشنهاد دهنده رو طبق کلیشه مرد در نظر بگیریم)

جمعه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۱

"از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را"

کسی مسئول خوشبختی شما نیست همونطور که کسی اجازه نداره شما را بدبخت کنه.

پنجشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۹۱

چرا انقد ساکتی؟کم حرفی؟تو خودتی؟ چرا ادمو تو خودت راه نمیدی؟ یه دختر تو سن و سال تو باید شاد باشه کون دنیا رو پاره کنه کوش کن باید باید

سه‌شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۱

دو حالت داره یا صبحانه نمی خورم یا یه نون رو قورت میدم

دوشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۹۱

به خودت احترام بزار دخترم به خودت احترام بزار

جمعه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۱

"نکند کسی رابی جان کنم"

هر شب یک عدد سوسک طفلکی به دست من کم جان یا بی جان می شه و سر می خوره می ره قاطی عن و شاش

پنجشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۱

+بیا _نوچ +من بیام؟ _نوچ +خب نیا _|:

چهارشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۹۱

دیگه دارم از خودم می ترسم آدرس رو یادم میره.باید چند دیقه فک کنم که از کجا باید برم به کجا.و بارها داره تکرار می شه.ف می گفت داره ازت بوی الرحمن میاد(:

یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۱

ر به خونه زنگ زد با یه حالت خاصی گفت می شه ازت بخام حواست به گوشیت باشه گوشیت سایلنت نباشه.شاید لحظه ایی که ما بهت زنگ می زنیم کار فوری داریم که همون لحظه باید انجام بشه نه زمانی که تو احساس می کنی باید جواب بدی.نمی دونم چی شد حرفشو گوش کردم با اینکه حالم از صدای زنگ بهم می خوره.یه لحظه انگار تلنگر بود برام.چند وقت می گذره از وقتی که تصمیم گرفتم شیرجه بزنم تو تنهایی؟چند وقت می گذره من همه رابطه هامو قطع کردم؟همون موقع بود که تلفنو حذف کردم؟چند وقته من دارم انزوا درمانی می کنم؟چند وقته من بوی گند انزوا میدم؟چند وقته پدرمو درست نگاه نکردم؟امروز مادرم گفت می دونی خیلی وقته با من حرف نمی زنی؟چند وقت می گذره از زمانی که ساعت ها با خاهرام حرف می زدم؟دیشب بین بی خابی هام یه دفه یادم اومد من چند وقت می گذره که با هیچ کدوم از دوستام بیرون نرفتم؟اصلن چند وقت می گذره که من تو هیچ گروهی نبودم؟چند وقت می گذره که من فک کردم رابطه با ادما دهن سرویس می کنه؟

شنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۱

احساس ترک خوردگی

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۱

باید تو سرزمین هپروتها به دنیا می اومدم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۱

نگفت چرا حتی به این هم فکر نکرد شاید اشتباه می کنه فقط جواب داد تو مطلق نگاه می کنی
روسری ایش افتادرو شونه هاش باد لای موهاش پیچید در حال لذت بردن و تکون دادن سرش وقتی نگاههای متعجب مردمو دید دست به روسریش نزد پیش خودش گفت اوه .چه خفنم.اسمشو گذاشت مبارزه
فرقی می کنه اسمت چی باشه ننه ت کی باشه بابات چکاره باشه بالا شهری باشی یا پایین چپ باشی یا راستی.چکاره باشی کجا درس خونده باشی ملیتت کدوم خراب شده ایی بزرگ شده باشی. اونجایی که تو آخرین تانگو در پاریس پسره به دختره می گه من نمیخام اسمتو بدونم من اسمی ندارم تو هم همین طور.اینجا اسمی نداریم.نمی خام هیچ چیزی راجع به تو بدونم من نه میخام بدونم از کجا میای نه میخام بدونم به کجا میخای بری.ما به اسم احتیاجی نداریم.ما اینجا همه چیز رو فراموش خاهیم کرد حتی اینکه کجا زندگی می کنیم.اسم ها مال دنیای اون بیرونه.

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۱

حال ما از زبان موزیک می شه people are strangeجناب موریسون

دوشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۱

هیچ لباسی به اندازه ی زیرپوش به خصوص مردونه ش خوب و نرم و راحت نیست. امضا یکی از اعضای کمپین یک میلیون زیرپوش
گفتم باید دست پسره رو بگیرم بریم اونجا/گفت تو نباید بگیری. پسره باید دستت رو بگیره ببره فلان جا/ گفتم برای من جنسیت تعیین کننده نیست که کی باید دست کی رو بگیره.مهم دست همو گرفتنه/ گفت هه.موافقم

جمعه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۱

بیاین تخمی بودن روزها رو به جمعه ربط بدیم

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۱

مامان دفترچه تلفن رو آورد دنبال شماره می گشت وای خط بابابزرگ .چقدر ادم چقدر شماره چقدر دفترچه تلفن عوض شده صفحه اول پاره پوره پر خط خوردگی شماره های کج و کوله و پر مخاطبینی که دیگه زنگی بهشون زده نمی شه و مخاطبی که روزی هزار بارم بگیریش دیگه صداشو نمی شنوی

جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۱

یه روز پا می شی می بینی دیگه اون آدم قبلی نیستی
شمایی که ما رو شکل تهدید واس طرفتون می بینین می فهمین رفتارتون خیلی سنگینه برای ما؟!می فهمین دارین به خودتون ما و طرفتون توهین می کنین؟می فهمین؟!؟!

پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۱

کی بود می گفت انسانم آرزوست؟
من باید باید یه ماهی می شدم تو تنگ شراب-اورهان ولی
من نمی خوام خودِ یه درخت باشم، من می خوام مفهوم حقیقیِ وجودِ یه درخت باشم-ارهان پاموک

سه‌شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۱

دیدنی ها خوندنی ها شنیدنی های زیادی هست
چیزهای زیادی برای تجربه کردن فهمیدن درک کردن
پس این همه بی میلی من از کجاست؟!
سارا در توصیف دستاش می گفت دست هایی که فقط معمولی بودند نه خشن نه هنرمندانه نه زیبا نه زشت
من می گم دست هایی که فقط بودند نه معمولی نه خشن نه هنرمندانه نه زیبا نه زشت
دست های سیمانی
این چند روز پروکسی از کار افتاده بود هیچی وا نمی شد حتی اینجا.گه تو مملکتی که نوشتن خوندن فکر کردن ممنوعه و زندگی کردن فیلتر

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۹۱

وقتی هیچ نهاد مدنی و اجتماعی وجود نداره که با انجام دادن فعالیت هایی احساس مفید بودن بکنی
وقتی رابطه های راضی کننده ایی برات وجود نداره
وقتی دوریم نزدیکیم وقتی نزدیکیم دوریم
وقتی یه سری تعاریف مشخص شده و اگه طبق اونا رفتار یا زندگی نکنی طرد می شی
اینجوری می شه که انزوا رو انتخاب می کنی
هپروت را گز می کنی....هپروت را گز می کنی...هپروت را گز می کنی...
چرخ خیاطی افتاده بود وسط هال رفتم بلندش کنم مامانم گفت دست نزن تو نمی تونی بزار یکی از اون دوتا بیاد دست که بهش زدم گفتم ئه ئه سنگینه مامانم خندید گفت دیدی نمی تونی خاستم ضایع نشم گفتم نه نه من می تونم(: بردمش سرجاش گذاشتم ولی چنتا از ناخن هام شکست(:
وقتی تو کسی هستی که ادعا داری
اطرافیانت این حق رو دارن که حوصله ت را نداشته باشن
اطرافیانت این حق رو دارن که بهت نه بگن
اطرافیانت این حق رو دارن که نخان
اطرافیانت این حق رو دارن که اونجور که خودشون میخان تصمیم بگیرن
اطرافیات این حق رو دارن که کاری رو به خاطر تو انجام ندن
و تو هیچ وقت این حق رو نداری خودت رو تحمیل کنی
چون از تحمیل کردن و تحمیل شدن متنفری
چون هر وقت کسی آویزونت شد ازش فرار کردی
چون همیشه از اینکه برات تصمیم بگیرن تا جایی که تونستی ایستادی
چون خودت نمی تونی روابط خط کشی شده رو تحمل کنی
و کسی که این موضوع رو نفهمه برای از دست دادنش ناراحت نمیشی
اما
همیشه این حق رو برای خودت قائل بودی که پیچونده نشی
و هیچی تو رابطه به اندازه ی پیچونده شدن آزارت نمی ده
چون نمی فهمی چرا باید پیچونده بشی وقتی هر صدایی هر حرفی رو می شنوی و از رک و بی پرده حرف زدن استقبال می کنی

جمعه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۰

چرا من هیچی نیستم؟نه واقعن؟

پنجشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۰

چه نیازی هست به تایید دیگران؟!
چقدر خوب بود
شب ...جاده...سکوت...بارون....و گوش کردن هم خوانی تو با موزیک

رها...رها...رها...من

جمعه، دی ۱۶، ۱۳۹۰

همیشه اعتراض کردم غر زدم خاسته هامو اعلام کردم نخاستن هام رو همین طور.ولی انقد نادیده گرفته شدم و نتیجه ایی نداشت که خود زمان داره بهم می فهمونه باید خفه شم همینه که هست.شکایت از کجا؟به کی؟
تا جایی که حتی تو خونه هم بهم اعلام می کنن که چرا نقشت رو از دست دادی و بی تاثیر شدی.به کدوم سازتون برقصم ؟(:
ش می گفت این اسمش تسلیمِ.تسلیم نشو
همچنان گیجم نمی دونم برای خلاف جریان بودن باید دست و پا بزنم یا اینکه بدم آب منو ببره

پنجشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۰

مث یه جنین تو یه شیشه ای هستم که هیچ خبر از دنیای بیرون نداره
درک و ارتباط کلمه ها انگار برام سخت شده ادما و اطراف و محیط برام غریبه
کسی که چیز مهمی برای گفتن و از دست دادن نداره
حواسم به خودم و فکرهای پریشونم بود زل زده بودم به کف خیابون با صدای پسر بچه پنج شیش ساله که واسم خوند اخماتو وا کن سروناز سرتو بالا کن سروناز شکل یه لبخند شدم