جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۱

بیا...نزدیک شو... که من با تو تنها نباشم که تو با من تنها نباشی
از اس ام اس ن بیدار شدم و الان بی خوابم گفت که ده روزه با هم حرف نزدیم گفت که مواظب خودم باشم گفت که دوستم داره از دیدن اسمش رو گوشیم خوشحال شدم هم یه جور ناراحت.شایدم ناراحتی برای توصیف اون حس درست نباشه. ن از معدود ادمایی که باهاش رابطه دارم.منظورم کیفیت رابطه ست. ذهن درگیری داره.گاهی وقتا از این همه درگیریش لجم می گیره.فحشش میدم.ساعت ها درمورد اون چیزی که تو ذهنش میگذره راحت حرف میزنه و این همه توضیح دادنش برای اینه که باید اون چیزی که اون داره درموردش حرف میزنه و مدنظرش هست با برداشت مخاطب یکی باشه یعنی مخاطب حرف اونو درست بفهمه.کسی که چیزی برای پنهان کردن نداره و تکلیفش با خودش روشنه.

پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۱

شما که دنبال یه سوراخ میگردی بکنی تو, هم دست داری هم قوه ی تخیل.

سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۱

زمستون بود.تو انجمن شعر دیدمش.پشت صندلی من نشسته بود.از راه رفتنش نشستنش صداش حرف زدنش راحت بودنش خوشم اومد.فقط نمی دونم قبل از اینکه شعر بخونه خوشم اومد یا بعدش.دوست داشتم باهاش بیشتر آشنا شم.ولی انقد شلوغ پلوغ شد .حواسم پرت شد. شهریور پارسال تو راه پله ی تنگ یه پاساژنگاهم خورد به نگاهش. از پله می رفتیم پایین گفت میرم فلان جا.مسیرته؟میای؟خاستم که برم.نه بخاطر فلان جا و اینکه هم مسیر بودیم. احساس نزدیکی می کردم باهاش.دوست داشتم باهاش همراه و هم صحبت شم.داشتم پیاده می شدم گفت فردا میای جنگل میخام برم عکاسی؟یه ساعت هم همدیگه رو نمی شناختیم.گفتم اره میام.دوست دارم که بیام. زمان گذشت بیشتر همو شناختیم.می گفت می بینی چقد چیزای مشترک زیادی داریم؟.علاقه ها و سلیقه های مشترک.حرف های مشترک. سبک زندگی مون اینکه هیچ هدف مهمی نداشتیم.با تمام تفاوت های رفتاری مون.گفتم من این نزدیکی رو از روز اول نسبت بهش داشتم.زمانی که شاید کلمه ها و اتفاق زیادی بینمون رد و بدل نشد. یه روزی هم بهم گفت تو برام آشنایی انگار یه روزی یه جایی دیدمت.گفتم نه.من که یادم نمیاد.چند روز بعد یه دفه یه چیزی تو ذهنم گذشت.اس ام زدم بهش تو همونی نیستی که سه سال پیش زمستون انجمن شعر با فلان لباس فلان شعر؟ئه.خودش بود.همون که پشت صندلی من نشسته بود..زمین به شکل احمقانه ایی گرده.

یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۱

چند روز پیش میم رو عصبانی کردم.دعوا نکردیم.خیلی وقته آتیشم خاموش شده.خیلی حرفا بهم زدیم.شنیدنشون اصلن خوب نبود.وقتی برمی گشتم خونه نمی دونستم کی ام چی ام همه چی م بهم ریخته بود . احساس چندش آوری بود.ص هم تو همین روزا حرفی بهم زد خودش نفهمید چقد حرفش اذیتم کرد.جمله اش هی تو گوشم تکرار می شه.شاید من حساس و آسیب پذیر شدم. یه زمانی پوست کلفت تر بودم. روزای بدیه.هیچ وقت انقد از خودم بدم نیومده بود.

شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۱

کپک زدم

یکشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۹۱

فریب و دروغ از نشانه های ترس ضعف و ناتوانی یه. تکلیفت با خودت معلوم نیست و نمی تونی (یا نمیخای)انطور که هستی و هست خودتو ارائه بدی
وقتی احساس ضعف می کنم با خودم درگیر می شم حواس پرت می شم هی بیشتر گند می زنم ولی این باعث می شه اطرافیانم فک کنن بی خیالم حرفاشونو جدی نمی گیرم.

چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۱

آشفتگی هامو دور کن

دوشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۱

اگر حرف نزنی و از کلمه ها استفاده نکنی شناختی ازت ندارن.یا حرف زدن بلد نیستی مظلوم و طفلکی و ... هستی اگر هم حرف بزنی هر کسی مطابق تجربه ها و افکار خودش برداشت می کنه.

چهارشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۱

کاش می شد احساس نزدیکی کرد مردم از این همه سردی و دوری و تردید تو رابطه ها.کلن از رابطه ناامید شدم
خاطره ایی محو و دور که نیامده رفته بود