جمعه، آبان ۲۹، ۱۳۹۴

به تنهایی عادت نده قلبتو نگو هركی عاشق شده باخته همین عشقی كه توو وجود ِ منه ازم آدم ِ بهتری ساخته#توصیه ابی به آدمای امثال من

چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۴

از آدم های کدبانو خوشم میاد.نمیدونم جای کدبانو چه کلمه ایی میشه استفاده کرد که جنسیت زده نباشه.مادرم زنی نبود و نیست که برای آشپزی و خونه تمیز کردن وقت صرف کنه.در صورتی که آدم تنبلی نیست و به شدت پر کاره. مادرم بیشتر دنبال چکش و انبردست و کارای فنی یه. حالا این علاقه ی شدیدم به این قضیه کدبانو و این چیزا شاید از نبودش از بچه گی نشات می گیره.تو فیس بوکم مردی رو فالو می کنم که با لذت آشپزی می کنه و انواع کیک و شیرینی و دمنوش ها رو بلده برای بچه اش کاردستی درست می کنه.لباس میدوزه.یا مادری که هفته ایی چن بار برای بچه هاش کیک درست می کنه.تغذیه مدرسه ش رو هر روز با عشق و سلیقه براش میچینه. وقتی کاراشونو می بینم که برای چیزایی که دارن ارزش قائلن میخوام براشون غش کنم.زندگی باید بوی زندگی رو بده.

یکشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۹۴

دقت کردم من از مردهای کچل و تپل با کمی شکم برآمده خوشم میاد.نه اینکه این ویژگی ها رو دوست داشته باشم بعد همچین مدلی رو پیدا کردم خوشم بیاد.نه. چند گزینه ایی که خوشم اومده دیدم تو این ویژگی ها مشترکن.امروز سر ناهار خودم این ویژگی ها رو برای خودم تحلیل روانشناسی کردم.به نظرم شکم برآمده و موی ریخته نشان از جا افتادگی یه مرد داره برام. و من از مردای جا افتاده خوشم میاد.

پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۴

من از کسی خوشم بیاد و دوست داشته باشم باهاش رابطه داشته باشم میرم بهش میگم از ایما و اشاره هم استفاده نمی کنم.خیلی راحت میگم دوست دارم باهاتون بیشتر آشنا شم.رابطه و دوستی های خوب هم شکل گرفته رابطه های زود گذر هم.سعی هم کردم به حریم طرف احترام بذارم.این طوری نبوده چون خوشم اومده برم آویزون طرف شم و حتمن خواسته م رو تحمیل کنم.از کسی هم بدم بیاد رک و راست بهش میگم.هیچ وقت به خاطر خودم یا هزار تا بهونه دیگه طرف تو تعلیق و آب نمک نذاشتم.سعی می کنم از اول تا آخر رابطه رک و صادق باشم حداقل در مورد چیزایی که مربوط به رابطه میشه.
چقدر آشپری خوبه.

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۴

دارم میشم مثل پدربزرگم.هیچ وقت صدای گریه ش رو نشنیدم.حتی وقتی داییم فوت کرد روزا مهمون نوازی می کرد شب ها وقتی همه خواب بودن تو حیاط راه می رفت و کله شو می کوبوند به دیوار.ولی هیچ وقت صدای گریه اش رو نشنیدم.ولی همیشه اشک تو چشاش بود.به خصوص سالهای آخر زندگیش.همیشه اشک رو تو چشاش میدیدی.نمی دونم اشک حلقه زده چشم پدربزرگم از چی بود.از دلتنگی؟از دل شکستگی؟از سختی روزگار؟ وقتایی که ما نوه هاش نشته بودیم دور هم می گفتیم و می خندیدیم یه دفه چشم میخورد به پدربزرگم که بالای تخت نشسته بود و به ما نگاه میکرد و اشک تو چشاش حلقه زده بود.حالا من دارم میشم مثل پدربزرگم.وسط درس دادن.وسط خوندن پیام روانشناسی که خواهرم برام فرستاده.قبل خواب.حتی وقتی دارم اینا رو می نویسم اشکا تو چشمم هستن.ولی بدترین نوعش اشکای تو خیابونه.قبلنم گفته بودم گریه تو خیابون از بدترین نوع گریه هاست.
سرم بازار مسگراست دلم آشوب

دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۴

من آدم مقابله به مثل نیستم.از آدم های ضعیف و بی منطق بدم میاد.دوست ندارم بازی رو بازی کنم.نمی فهمم چرا یکی بی دلیل باید به من بی توجهی کنه یا بقیه رو بیشتر تحویل بگیره تا به من بفهمونه که من مهم نیستم؟! یا زیر گوشم بی دلیل به من متلک بگه تا بگه آدم خاصی هست؟!یا بخواد برای من قدرت نمایی کنه تا بگه همه چی دست اونه و منم باید تحت کنترل اون باشم؟!نه عزیز من بازی را بازی نمی کنم و از آدم های ضعیف و بی منطق بدم میاد.اولش مثل یه حیوون عربده می کشم و بعد به رفتارهای احمقانه و بی تدبیر تو می خندم و نادیده ت می گیرم.

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۹۴

بهترین نوع ارتباط همینه که دوستی هر شب برام موزیک میفرسته.اون هر شب موزیک می فرسته و من هر شب لایک می کنم.سی چهل باری اهنگ رو گوش میدم و بعدش پاکش می کنم.چی بهتر از این.بدون حرفی سخنی.زبان ارتباط موزیک
یک بار هم دوستی وقتی موهام بخش بود و در حال لبخند زدن بهم گفت زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست.دلم ضعف کرد براش.در ستایش اینکه چقدر بعضی ها دلبری را بلدند.