جمعه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۴

زندگی بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن مزخرفه.آدم تنهاییم.یعنی بیشتر وقتم رو با خودم پر می کنم و از نبودن با آدمها ترسی ندارم.ولی از سنگ بودن غصه م می گیره.

چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۹۴

منفعل باش و از این انفعال بمیر.
با روشنایی و نور زیاد سر ناسازگاری دارم.تو تاریکی و شب آرومترم.به خاطر همین تو تابستون عصبی و کلافه م.بس که بلند و طولانیه این لعنتی

دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۹۴

کاش یه وقتایی می شد کرکره ی زندگی رو کشید پایین.زندگی یه نبرد همیشگی با ناامیدی و پوچی یه
واقعن این مملکت یه دیوونه خونه ی بزرگه.هر چی با قاعده های بازیش بیشتر آشنا بشی بیشتر این قضیه رو حس می کنی.حالم بهم میخوره از این نقاب های مسخره رو صورت هزار چهره ی آدما و خوشحالم که تو یه خونه ی ساده و با پدر مادر ساده بزرگ شدم.

دوشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۴

بازی قدرت و کسایی که زیر چرخ دنده های یه مشت عقده ایی خورد و له میشن
دخترخاله م می گفت یکی از تاثیر گذارترین اتفاق های زندگیش مرگ پدربزرگم بود.می گفت وقتی خواهر بیست و پنج ساله ش فوت کرد همه گفتن اخه جوون بود ولی وقتی پدربزرگ هفتاد سالم مرد هر کی تو مراسمش بود یا بعدش شنید گفت حیف شد.می گفت آدم می تونه هفتاد سال عمر کنه ولی برای همیشه نبودنش حیف باشه.