سه‌شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۰

امروز که رو پل بودم پرت شدن برام سخت به نظر نیومد بس که چیزی برای از دست دادن ندارم.وقتی دوستای سی ساله ام از پیری حرف میزدن بحثم می شد که سی سال که زیاد نیست اما چن وقتیه می فهمم.منظور عدد رقمای سالای زندگی نیست منظور درک و حس جدیدی از روزهای تخمی و هیچی یه زندگی یه.
میدونی اینکه زندگی برات بشه زندون یعنی چی؟اینکه هر صبح بیدار شی ندونی واسه چی زنده ایی
اینکه هر صبح بیدار شی بگی اووف بازم شروع شد
کاش می شد بخوابم
حرفتان را همیشه همان لحظه بزنید که فرداها دچار عقده ها و سرکوب ها و...نشوید.برای محترم و مودب بودنتان هم کسی شما را مجبور نکرده.انتخاب با خودتان

آ

ممنون از دو "آ" در این روزهای کرختی و بی حوصله گی

یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۰

نمی دونم این چه مرضی یه که ما داریم که از چسبیدن به دیگران بیزاریم وقتی هم میخاییم بخابیم یا باید یه اتاق فاصله داشته باشیم در غیر این صورتم دورتا دور دشکمون رو بالشت می چینیم که یه وقت تماس فیزیکی نداشته باشیم.

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۰

تو هم با ما نبودی

می دانی رفیق جان مشکلم نبودن تو و امثال تو (کسانی که همیشه بودن)نیست سعی کردم و می کنم به رفتن آدمها هم مثل آمدنشان احترام بزارم.
باید اعتراف کنم که چگونه رفتن تان بود که مرا آزرده خاطر می کند کاش با هم دعوا می کردیم بدترین فحش ها را به هم می کشیدیم یا مشکل داشتیم یا مث یک یک روز که سرزده آمده بودید یک روز هم سرزده می رفتید.
این روزها زیاد به رفتار تو و امثال تو(کسانی که همیشه بودن) فک کردم و نمی توانم بپذیرم نقشم تنها یک پر کننده ی خلا و تنهایی بود
می دانی من اعتمادم را به تو و امثال تو (کسانی که همیشه بودن)از دست داده ام.
می دانی این روزها هی خاطرات را نشخوار می کنم و از دست می دهم

یکشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۰

مامان از کنار در دستاشو باز کرد و با دستای باز و با اشاره پرسید می تونم بغلت کنم من با لبخند گفتم اوهوم

پ.ن: ما هم خیلی نچسبیم کلن باید دو متر فاصله رو رعایت کنین حتمن جز پارتنرمون البته.دی:
من یه ذهن خطی دارم
وقتی کسایی که از کودکی هاشون تعریف می کنن از شیطنت هاشون از مدرسه از دانشگاه من هیچی واسه گفتن ندارم یا هیچی یادم نیست
روز اخر دانشگاه دوستام گفتن بیاین برنامه بزاریم همو یادمون نره هموببینیم خودشونم گفتن که از من انتظاری ندارن منم با خنده گفتم از در دانشگاه که رفتیم بیرون دیگه یادم میره و واقعن از اون روز تا حالا مثلن بچه های شهر خودمو با وجود کوچیکی شهر حتی اتفاقی هم ندیدم!
وقتی ص می گفت کاش زمان ارووم بگذره من چنتا عکسی که از دانشگاه داشتم رو راحت می تونستم شیفت دیلیت کنم بدون غصه و ناراحتی
مثل یه ادم بی گذشته می مونم کسی که هیچی از گذشته اش یادش نیست اما گذشته هاش تاثیزشونو تو مغز و زندگیش گذاشتن اما اون حتی یادش نمیاد کی و چه جوری.