یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۱

ر به خونه زنگ زد با یه حالت خاصی گفت می شه ازت بخام حواست به گوشیت باشه گوشیت سایلنت نباشه.شاید لحظه ایی که ما بهت زنگ می زنیم کار فوری داریم که همون لحظه باید انجام بشه نه زمانی که تو احساس می کنی باید جواب بدی.نمی دونم چی شد حرفشو گوش کردم با اینکه حالم از صدای زنگ بهم می خوره.یه لحظه انگار تلنگر بود برام.چند وقت می گذره از وقتی که تصمیم گرفتم شیرجه بزنم تو تنهایی؟چند وقت می گذره من همه رابطه هامو قطع کردم؟همون موقع بود که تلفنو حذف کردم؟چند وقته من دارم انزوا درمانی می کنم؟چند وقته من بوی گند انزوا میدم؟چند وقته پدرمو درست نگاه نکردم؟امروز مادرم گفت می دونی خیلی وقته با من حرف نمی زنی؟چند وقت می گذره از زمانی که ساعت ها با خاهرام حرف می زدم؟دیشب بین بی خابی هام یه دفه یادم اومد من چند وقت می گذره که با هیچ کدوم از دوستام بیرون نرفتم؟اصلن چند وقت می گذره که من تو هیچ گروهی نبودم؟چند وقت می گذره که من فک کردم رابطه با ادما دهن سرویس می کنه؟