سهشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۱
زمستون بود.تو انجمن شعر دیدمش.پشت صندلی من نشسته بود.از راه رفتنش نشستنش صداش حرف زدنش راحت بودنش خوشم اومد.فقط نمی دونم قبل از اینکه شعر بخونه خوشم اومد یا بعدش.دوست داشتم باهاش بیشتر آشنا شم.ولی انقد شلوغ پلوغ شد .حواسم پرت شد.
شهریور پارسال تو راه پله ی تنگ یه پاساژنگاهم خورد به نگاهش. از پله می رفتیم پایین گفت میرم فلان جا.مسیرته؟میای؟خاستم که برم.نه بخاطر فلان جا و اینکه هم مسیر بودیم. احساس نزدیکی می کردم باهاش.دوست داشتم باهاش همراه و هم صحبت شم.داشتم پیاده می شدم گفت فردا میای جنگل میخام برم عکاسی؟یه ساعت هم همدیگه رو نمی شناختیم.گفتم اره میام.دوست دارم که بیام.
زمان گذشت بیشتر همو شناختیم.می گفت می بینی چقد چیزای مشترک زیادی داریم؟.علاقه ها و سلیقه های مشترک.حرف های مشترک. سبک زندگی مون اینکه هیچ هدف مهمی نداشتیم.با تمام تفاوت های رفتاری مون.گفتم من این نزدیکی رو از روز اول نسبت بهش داشتم.زمانی که شاید کلمه ها و اتفاق زیادی بینمون رد و بدل نشد.
یه روزی هم بهم گفت تو برام آشنایی انگار یه روزی یه جایی دیدمت.گفتم نه.من که یادم نمیاد.چند روز بعد یه دفه یه چیزی تو ذهنم گذشت.اس ام زدم بهش تو همونی نیستی که سه سال پیش زمستون انجمن شعر با فلان لباس فلان شعر؟ئه.خودش بود.همون که پشت صندلی من نشسته بود..زمین به شکل احمقانه ایی گرده.