یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۱

ر به خونه زنگ زد با یه حالت خاصی گفت می شه ازت بخام حواست به گوشیت باشه گوشیت سایلنت نباشه.شاید لحظه ایی که ما بهت زنگ می زنیم کار فوری داریم که همون لحظه باید انجام بشه نه زمانی که تو احساس می کنی باید جواب بدی.نمی دونم چی شد حرفشو گوش کردم با اینکه حالم از صدای زنگ بهم می خوره.یه لحظه انگار تلنگر بود برام.چند وقت می گذره از وقتی که تصمیم گرفتم شیرجه بزنم تو تنهایی؟چند وقت می گذره من همه رابطه هامو قطع کردم؟همون موقع بود که تلفنو حذف کردم؟چند وقته من دارم انزوا درمانی می کنم؟چند وقته من بوی گند انزوا میدم؟چند وقته پدرمو درست نگاه نکردم؟امروز مادرم گفت می دونی خیلی وقته با من حرف نمی زنی؟چند وقت می گذره از زمانی که ساعت ها با خاهرام حرف می زدم؟دیشب بین بی خابی هام یه دفه یادم اومد من چند وقت می گذره که با هیچ کدوم از دوستام بیرون نرفتم؟اصلن چند وقت می گذره که من تو هیچ گروهی نبودم؟چند وقت می گذره که من فک کردم رابطه با ادما دهن سرویس می کنه؟

شنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۱

احساس ترک خوردگی

جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۱

باید تو سرزمین هپروتها به دنیا می اومدم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۹۱

نگفت چرا حتی به این هم فکر نکرد شاید اشتباه می کنه فقط جواب داد تو مطلق نگاه می کنی
روسری ایش افتادرو شونه هاش باد لای موهاش پیچید در حال لذت بردن و تکون دادن سرش وقتی نگاههای متعجب مردمو دید دست به روسریش نزد پیش خودش گفت اوه .چه خفنم.اسمشو گذاشت مبارزه
فرقی می کنه اسمت چی باشه ننه ت کی باشه بابات چکاره باشه بالا شهری باشی یا پایین چپ باشی یا راستی.چکاره باشی کجا درس خونده باشی ملیتت کدوم خراب شده ایی بزرگ شده باشی. اونجایی که تو آخرین تانگو در پاریس پسره به دختره می گه من نمیخام اسمتو بدونم من اسمی ندارم تو هم همین طور.اینجا اسمی نداریم.نمی خام هیچ چیزی راجع به تو بدونم من نه میخام بدونم از کجا میای نه میخام بدونم به کجا میخای بری.ما به اسم احتیاجی نداریم.ما اینجا همه چیز رو فراموش خاهیم کرد حتی اینکه کجا زندگی می کنیم.اسم ها مال دنیای اون بیرونه.

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۱

حال ما از زبان موزیک می شه people are strangeجناب موریسون