جمعه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۰

چرا من هیچی نیستم؟نه واقعن؟

پنجشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۰

چه نیازی هست به تایید دیگران؟!
چقدر خوب بود
شب ...جاده...سکوت...بارون....و گوش کردن هم خوانی تو با موزیک

رها...رها...رها...من

جمعه، دی ۱۶، ۱۳۹۰

همیشه اعتراض کردم غر زدم خاسته هامو اعلام کردم نخاستن هام رو همین طور.ولی انقد نادیده گرفته شدم و نتیجه ایی نداشت که خود زمان داره بهم می فهمونه باید خفه شم همینه که هست.شکایت از کجا؟به کی؟
تا جایی که حتی تو خونه هم بهم اعلام می کنن که چرا نقشت رو از دست دادی و بی تاثیر شدی.به کدوم سازتون برقصم ؟(:
ش می گفت این اسمش تسلیمِ.تسلیم نشو
همچنان گیجم نمی دونم برای خلاف جریان بودن باید دست و پا بزنم یا اینکه بدم آب منو ببره

پنجشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۰

مث یه جنین تو یه شیشه ای هستم که هیچ خبر از دنیای بیرون نداره
درک و ارتباط کلمه ها انگار برام سخت شده ادما و اطراف و محیط برام غریبه
کسی که چیز مهمی برای گفتن و از دست دادن نداره
حواسم به خودم و فکرهای پریشونم بود زل زده بودم به کف خیابون با صدای پسر بچه پنج شیش ساله که واسم خوند اخماتو وا کن سروناز سرتو بالا کن سروناز شکل یه لبخند شدم

دوشنبه، دی ۰۵، ۱۳۹۰

نوشت نارفیقی ادمو می خشکونه
براش کامنت گذاشت باز چه گهی خوردم رفیق؟
|: