چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۴

دارم میشم مثل پدربزرگم.هیچ وقت صدای گریه ش رو نشنیدم.حتی وقتی داییم فوت کرد روزا مهمون نوازی می کرد شب ها وقتی همه خواب بودن تو حیاط راه می رفت و کله شو می کوبوند به دیوار.ولی هیچ وقت صدای گریه اش رو نشنیدم.ولی همیشه اشک تو چشاش بود.به خصوص سالهای آخر زندگیش.همیشه اشک رو تو چشاش میدیدی.نمی دونم اشک حلقه زده چشم پدربزرگم از چی بود.از دلتنگی؟از دل شکستگی؟از سختی روزگار؟ وقتایی که ما نوه هاش نشته بودیم دور هم می گفتیم و می خندیدیم یه دفه چشم میخورد به پدربزرگم که بالای تخت نشسته بود و به ما نگاه میکرد و اشک تو چشاش حلقه زده بود.حالا من دارم میشم مثل پدربزرگم.وسط درس دادن.وسط خوندن پیام روانشناسی که خواهرم برام فرستاده.قبل خواب.حتی وقتی دارم اینا رو می نویسم اشکا تو چشمم هستن.ولی بدترین نوعش اشکای تو خیابونه.قبلنم گفته بودم گریه تو خیابون از بدترین نوع گریه هاست.